وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابدچشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم.......
نه عقل بود ونه دلی چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شدو عالم به آدم سجده کرد
من بودم وچشمان تو نه آتشی ونه گلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی.........
|
+| نوشته شده توسط
چشمک ستاره در جمعه سی ام شهریور 1386
|