تبليغاتX
www.gheseyetanhaeyeman.blogfa.com
طلوع عاشقانه
 چشم تو....
 

 به مهمان شراب عطش میدهد

شگفت است مهمانی چشم تو

 

 پرازمثنوی های رندانه است

شب عرفانی چشم تو

 

 دلم نیمه شبهاقدم میزند در آفاق

  بارانی چشم تو

 

 مرا جذب آینه آینه کرد

 کرامات نورانی چشم تو

 

 از این پس مرید نگاه توام

 با آیات قرآنی چشم تو......

 

|+| نوشته شده توسط چشمک ستاره در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387  |
  ترانه
 

 چشم بستمو توبیا به سپیده واکن

باترانه ی نفسات باغچه رو صداکن

ای که معنی اسم توآسمون پاکه ریشه ی صدانبضش زیرپوست خاکه

باترانه ی نفسات من ترانه میگم

اسمتو مث یه غزل عاشقانه میگم

بیا که دیگه وقتشه وقت برگشتنه

 بوی پیرهنت که بیاد لحظه ی دیدنه

 با صدام می یام همه جا تو رو مینویسم

 روی آینه ی گریه هام گونه های خیسم.......

 

|+| نوشته شده توسط چشمک ستاره در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  |
 
 من تورا می فهمم

تو صدای ِتـپش نـبض زمین

در جـاذبه ی قـلب منی

چشم تو شیشه ی تنهایی را

با نگـاهی چه آسان می شکند . . .

 

من تورا می فهمم

تو همه درک من از بازی رقـاصانی

که به رقـاصی خود شک دارند،

و من از تاریکی این رقـاصی

به دل ِفاصله ها می پـیـچم!

تو نمی دانی،

                 شمع مـژگان تو روشنگر این تنهائیست . . . .

 

من تو را در شَـکم!!!

که در این روشنی و رقاصی

                  تو به روشنی من نزدیکی یا به رقاصی عشق؟!

 

من تو را می فهمم و تو را در شکم ...

|+| نوشته شده توسط چشمک ستاره در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  |
 
 باسلام به شمادوستای عزیز بعد از یه وقفه ی تقریبا طولانی

دوباره تصمیم گرفتم بنویسم...امیدوارم بتونم ادامه بدم البته

با کمک ونظرات خوب شما........

|+| نوشته شده توسط چشمک ستاره در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  |
  محوتماشا......
 

 گفته بودی که چرا محوتماشای منی؟؟؟؟

 

وآنچنان مات که یکدم مژه برهم نزنی

 

 مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود

 

 ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی........

|+| نوشته شده توسط چشمک ستاره در دوشنبه هفتم آبان 1386  |
 گریبان عدم.....
 

 وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

 

وقتی ابدچشم تو را پیش از ازل می آفرید

 

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

 

 وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

 

 من  عاشق چشمت شدم.......

 

 نه عقل بود ونه دلی  چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

 

 یک آن شد این عاشق شدن  دنیا همان یک لحظه بود

 

 آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

 وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

 

 آدم زمینی تر شدو عالم به آدم سجده کرد

 

من بودم وچشمان تو نه آتشی ونه گلی

 

  چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی.........

 

 

|+| نوشته شده توسط چشمک ستاره در جمعه سی ام شهریور 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط چشمک ستاره در یکشنبه یازدهم شهریور 1386  |
 شکسته خسته.....
 

 تو از کدام شب به من رسیدی که خواب چشمات پر از ستاره ست؟؟؟

 

 کدوم بهارو نفس کشیدی که هرکلامت شعر دوباره ست؟؟؟

 

کجای قصه به گل نشستی که دست امنت سقف خونه ست؟؟؟

 

  من از تو خالی تو ازتو لبریز   تو سبز لبخند  من بغض پاییز

 

 کلاف خواب چشمامو واکن  با من خودی شو با من بیامیز

 

 شکسته خسته به تو رسیدم به تو که اسمت اسم یه باغه

 

 به من بپوشون لباس شبنم

 

  منو بگیر از هجوم تردید که بیقرار یه اتفاقم....

 

|+| نوشته شده توسط چشمک ستاره در پنجشنبه یکم شهریور 1386  |
 شب تولد....
 

 تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است

 

 به پای صحبتم بشین فقط ترانه گوش کن

 

 جام به جام من بزن جان مرا تو نوش کن

 

 تو را به شعرمیکشم چوواژه ٬ چو واژه پیش میروی

 

  من فرا نمیرسم٬ تو تازه خلق میشوی

 

 تو در شب تولدت به شعله فوت میکنی

 

  یه چشم من که میرسی فقط سکوت میکنی

 

 اگرکسی در دل توست٬ بگو.....

 

       به راحتی کنار میروم........

|+| نوشته شده توسط چشمک ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386  |
  خطاب.....
 

 به نام آنکه بنا کرد ملک جانت را

 

 و آفرید به شش روز وشب جهانت را

 

 خوشا به حال شما که دست حق به آب کوثر پر کرده استکانت را

 

 مدام رحمت هفت آسمان بر آن شیر که باز کرده دهانت را

 

 اگر گاهی به اشتباه خطاب کردم شما را تو  مراببخش......

|+| نوشته شده توسط چشمک ستاره در شنبه سیزدهم مرداد 1386  |
 
 
بالا